Rounded Rectangle: تعالي منابع انساني در سازمان

كد ساعت و تاريخ

Text Box: كونو سوكه ماتسو شيتا(رهبر پيشگام صنعت ژاپن)
مترجم: محمود متحد
تجربه كاري
هر بهار، فارغ‌التحصيلان دانشگاه‌ها به شركت ما مي‌پيوندند، در كارخانه‌ها يا مراكز فروش دوره آشناسازي و آموزش را مي‌گذرانند. 

زماني كه شركت هنوز كوچك بوده، احتياجي به اين‌گونه برنامه‌ها نبود، زيرا آموزش حين خدمت به تنهايي كافي بود تا به كاركنان ديدي كلي از كارهاي ما بدهد. حتي كارمندان دفتري در فعاليت‌هاي روزمره توليد و فروش به شدت درگير بودند. مهندسان مسوول بخش تحقيق و توسعه و افراد دست‌اندركار طراحي عملا در سفت كردن پيچ و مهره‌ها و مونتاژ قطعات در سالن كارخانه در جريان فعاليت روزانه‌شان كار مي‌كردند. مسوولان بازاريابي و فروش در تماس مستقيم با فروشندگان بودند و از جريان امور در خط اول جبهه بازار دقيقا باخبر بودند.
با اين همه، با بزرگ‌تر شدن شركت، كارها تخصصي‌تر و قسمت قسمت شد. آموزش حين كار در حوزه تخصصي فرد هنوز هم مفيد و ضروري است، اما ديگر نمي‌تواند كاركنان را به طرزي درخور براي كار طولاني در شركت آماده سازد. به همين دليل است كه مي‌كوشيم تمام كاركنان جديدمان را براي كسب تجربه عملي و همه‌جانبه پيش از انتصاب آنان به شغل خاصي در شركت به كارخانه‌ها و مراكز فروش بفرستيم.
اهل كسب‌وكار به نوعي شبيه پزشك است، بايد علاوه بر دانش نظري (آكادميكي) در رشته خاص خودش دانش تجربي (باليني، يا كلينيكي) وسيعي داشته باشد. پزشك، هر چقدر هم علم پزشكي بداند، نمي‌تواند با اطمينان خاطر يا آرامش خيال بيماري را معالجه كند، مگر اينكه مقدار مشخصي تجربه كار عملي يا كلينيكي داشته باشد. به همين ترتيب، فارغ‌التحصيل رشته بازرگاني نمي‌تواند اهل كسب‌وكار به حساب آيد، مگر اينكه تجربه عملي كسب كند.
تصور كنيد آدمي كه هرگز عملا فروشنده نبوده مدير فروش شود. وي پشت ميزش مي‌نشيند و سعي مي‌كند برنامه‌اي براي بازاريابي بريزد. ممكن است آدم تيز و قابلي باشد، اما طرحش مبتني بر ايده‌ها و دانش دست دوم است. ممكن است كه طرح وي كاربرد اندكي داشته باشد و در آخر سر شكست بخورد. از طرفي ديگر، اگر مدير فروش دو يا سه سال كارآموزي را در فروشگاه يا مركز فروش كار كرده و به اين ترتيب بر اصول فروش احاطه پيدا كرده باشد، هر طرحي كه بعدها در سر بپروراند نتيجه دانش دست اول وي از كسب‌وكار خواهد بود.
بر همين قياس، مهندسان دانشگاه ديده بدون تجربه خط توليد در طراحي يا اجرايي كردن محصولي خوب با درجه بالايي از امكان توليد با دشواري‌هايي روبه‌رو خواهند شد. چندين سال تجربه كارگاهي در جواني درك روشني از نحوه تبديل طرح‌ها و ايده‌ها به محصولات آماده مصرف به آنان مي‌دهد. آن شناخت يا دانش مي‌تواند صرفا تاثيري مثبت بر كار تحقيق و توسعه ايشان داشته باشد.
دوره كارآموزي براي كاركنان جوان دانشگاه‌ديده فقط يكي از ده‌ها روش آموزش كاركنان است. مهم‌ترين نكته‌اي كه بايد به ياد آورد اين است كه اهالي كسب‌وكار و مهندسان بيشتر شبيه پزشكان بيمارستاني‌اند تا اهل دانشگاه يا نظريه‌پردازان.

براي نان و ارزش‌ها
مي‌دانم كه اين قياس احتمالا عجيب و غريب به نظر مي‌رسد، اما آيا بين تربيت بچه و آموزش كارمند شباهت خاصي وجود دارد يا نه. صحبت راجع به اهميت حياتي اين دو مورد است. اگر مي‌خواهيم فرزندانمان را درست تربيت كنيم، لازم است افكار روشني در مورد اهداف اصلي در زندگي شرافتمندانه و نوع‌دوستانه و چگونه عضو خوب خانواده و جامعه بودن، داشته باشيم. هركس در زندگي جهان‌بيني و ديدگاه متفاوتي دارد و اين‌طور نيست كه قطعا بر حق است و ديگران بر خطا. نكته مهم، صرف نظر از ديدگاهمان، اين است كه در طرز فكرمان نسبت به مسائل اساسي هرگز ترديد نكنيم. 
اگر والدين به آنچه مي‌گويند و انجام مي‌دهند اعتقاد راسخي داشته باشند و در طرز رفتارشان با فرزندانشان ثابت‌قدم باشند، اين طرز برخورد قطعا تاثير مثبت خواهد داشت و در بزرگ شدن بچه‌ها كمك بزرگي در هدايت آنان در مسير درست خواهد بود.
مديران رده بالا نيز اگر قصدشان اعمال نفوذ قابل اعتماد در افراد زير نظرشان است، به ديدگاه‌هاي مطمئن و منسجم راجع به جامعه، كسب‌وكار و زندگي نياز دارند. وقتي مديران ارشد در تفكر و در عمل ثابت‌قدم باشند، زيردستانشان به آنان اعتماد مي‌كنند و با اطمينان آنان را سرمشق قرار مي‌دهند. اما مديريت شركت به چيزي بيش از باور و نگرش‌هاي منسجم نياز دارد و آن چيزي است كه احساس رضايت مي‌نامم.
هر شركتي، هرچند كوچك، غير از كسب سود بايد اهداف روشني داشته باشد، اهدافي كه وجودش را در جامعه توجيه كند. به نظر من، چنين اهدافي مشغوليت ثانويه و رسالت زميني است.
اگر مديري احساس رسالت كند، مي‌تواند به كاركنانش بگويد كه شركت درصدد تحقق چه كاري است و فلسفه وجودي و آرمان‌هاي شركت را توضيح دهد و اگر كاركنانش متوجه شوند كه فقط براي نان خالي كار نمي‌كنند، انگيزه به قصد تحقق اهداف مشتركشان را پيدا مي‌كنند. در اين روند، چيزهاي زيادي ياد خواهد گرفت، چيزهايي بيش از زماني كه هدفشان فقط ارائه آمار است. آنان به مردم، شهروند و اهل كسب‌وكار تبديل مي‌شوند.
فرد طي سال‌ها كار با شركت مي‌تواند دانش و تجربه لازم را كسب كند، ولو اينكه مديريت آن فاقد احساس رسالت مشترك با كاركنانش باشد. اما دانش و تجربه به تنهايي به فرد كمك نمي‌كند تا شخصي خردمند، با بلوغ فكري و درك عميق از خود شود. آنچه وي نياز دارد فلسفه‌اي است كه به تفكرات او شكل دهد و راهنماي كردار او گردد. مديريت رده‌هاي بالا مي‌تواند با توضيح دادن فلسفه شركت در رشد فردي كاركنان سهيم شود.
منبع: از كتاب «نه براي لقمه‌اي نان»، انتشارات كندوكاو